می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت
این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت
مانند آشنای غریبه در این جهان
جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت
وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید
آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت
من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه
بال و پر رها شده ی دیگری نداشت
آتش گرفت هیزم چشمان من بجز
رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت
شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد
"آدم" , ولی دوباره دِل ِ کافری نداشت
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: پرهام سامانی